خیابان شلوغ بود. کنار خیابان بساط هندوانه، انار و تنقلات شب یلدا ولی بیشتر عابرین فقط تماشاگر بودند. دلشان می خواست برای خانواده هایشان خرید شب یلدا کنند ولی چه فایده وقتی پولی ته جیب نمانده است. من هم کنار خیابان در حال فروش جوراب هایم بود. مجرد بودم و چون خیلی خرج زندگی نداشتم پول خرید شب یلدا را داشتم اما وقتی دیدم آنها توان خرید ندارند منم دلم به خرید نرفت. حس جوانمردی ام گل کرده بود. حس ساده واری بود ولی من این حس را دوست داشتم. بنظرم انسان به همین حس ها زنده است. شاید درکش برایتان سخت باشد ولی وقتی آن را درک کنید منظورم را خواهید فهمید. بله وقتی دیدم برخی هم وطنانم توان خرید شب یلدا را ندارند منم امسال را یلدا نگرفتم. به همین راحتی. تمام.
برچسب:
نویسنده: محمد امیری
تاريخ: جمعه
7 بهمن
1401 ساعت: 16:21